سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
12
طب در دوره صفويه ( فارسى )
آنچه مسلم است اين است كه او از نظر سياسى فرد ناموفقى نبود زيرا توانست قندهار را بازپس بستاند و از مرزهاى كشور در مقابل روسها و تاتارها حفاظت نمايد . شاه عباس دوم در سال 1077 در حين شكار در نزديكى دامغان « 27 » ناگهان وفات يافت . او در آن موقع سى و دو سال « 28 » داشت و به اين ترتيب مىبينيم كه درست به اندازه پدر خود عمر كرد . وى را در شهر قم به خاك سپردند . علت مرگ او را در آن موقع سيفيليس و يا زخمى كه در گلو داشت و يا زيادهروى در شرابخوارى دانستند - بههرحال از آنجا كه لازم تشخيص داده شد تا مرگ ناگهانى اين پادشاه تا سرحد امكان مخفى نگاه داشته شود خواجگان حرم از زنان حرم خواستند تا كارى نكنند كه اين خبر به بيرون درز كند . سحرگاه روز بعد خبر فوت شاه به دو وزير اعظم داده شد ، متاسفانه يكى از كسانى كه در آخرين ساعات در كنار بستر شاه بود شنيده بود كه شاه مىگويد « من مىدانم كه مرا مسموم كردهاند ، اما اين شرنگى است كه در حلق ايشان نيز ريخته خواهد شد زيرا من از خود پسرى به جا گذاشتهام كه جگر آنها را از حلقشان بيرون خواهد كشيد » . وقتى خبر گفته شدن يك چنين مطلبى به گوش وزراى اعظم رسيد زندگى خود و خانواده خود را در معرض تباهى ديدند . وضع دو نفر پزشك معالج شاه نيز بهتر از ايشان نبود و كمترين مجازاتى كه ممكن بود در حق ايشان اجرا بهشود تبعيد و مصادره اموالشان بود زيرا اين كار جزاى هر پزشك غير موفق دربارى در آن ايام بود . به اين ترتيب اگر آنچه را كه شاه متوفى در آخرين لحظات زندگى خود بر زبان آورده بود به گوش ديگران مىرسيد كمتر اميدى وجود داشت كه وزرا و پزشكان بتوانند جان و مال خود را نجات بدهند . از شاه عباس دوم دو پسر باقى ماند . پسر بزرگتر كه صفى ميرزا نام داشت در آن موقع بيست و يك ساله « 29 » بود و اگر به سلطنت مىرسيد امكان داشت انتقام مرگ پدر خود را بگيرد و پسر كوچكتر هم حمزه ميرزا نام داشت و در آن وقت هشت ساله بود كه اگر بر تخت مىنشست مىشد به نحوى او را تحت كنترل گرفت . به اين ترتيب به نفع وزراى اعظم و پزشكان متوفى بود كه به پشتيبانى از اين پسر بپردازند و مانع به سلطنت رسيدن صفى ميرزا بشوند . اگر اين كار انجام مىگرفت جان ايشان در امان مىماند و تا وقتى كه پادشاه جوان به حد بلوغ مىرسيد آنها مىتوانستند موقعيت خود را نزد وى محكم كنند و به كار خود ادامه بدهند . در آن موقع پسر بزرگتر در اصفهان و پسر كوچكتر با سرا پرده شاهى در دامغان به سر مىبرد و اين امر رسيدن وزراء و پزشكان را به هدفى كه داشتند تسهيل مىكرد و آنها مىتوانستند حمزه ميرزا را جانشين پدر خود اعلام كنند و وى را شاه جديد ايران بدانند ، اما اين نقشهاى بود كه هرگز به موقع اجرا درنيامد . فرداى آن روز انجمنى از بزرگان تشكيل شد تا دربارهء جانشينى پادشاه متوفى تصميم گرفته بشود . در اين جلسه گفتگوهاى تندى صورت گرفت و اظهارنظرهاى يكى از خواجگان مانع از آن گرديد كه تاج شاهى
--> ( 27 ) - در قصر خسروآباد ( مترجم ) ( 28 ) - سى و پنج سال ( مترجم ) ( 29 ) - بيست ساله ( مترجم )